قدرت ذهن

در مثالهای زیر خواهید دید که قدرت_ذهن چقدر فوق العاده است چه در جهت شفا و چه در جهت مرگ! همانطور که گفته شد ضمیر_ناخوداگاه شما فاقد هوشمندی است هرانچه به اودیکته شود، میپذیرید و برای اجرایی شدن همان را به بدن شما حکم میکند:

 

  1. می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد و باعجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود را یاداشت کرد و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد وتمام آنروز و آنشب برای حل آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد.

استاد بکلی مبهوت شد، زیرا آنها را بعنوان دو نمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

اگر این دانشجو این موضوع را میدانست احتمالاً آنرا حل نمیکرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است، بلکه برعکس فکر میکرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد

 

  1. یک زندانی که قصد فرار داشت بطور مخفیانه خود را در یکی از اتاقکهای قطار جا داده بود و بعد از حرکت فهمیده بود که در یخچال قطار قرار دارد.

زندانی مطمئن بود که در طی چندین ساعتی که در یخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقیقاً اینطور هم شد.

اما بعد از رسیدن به مقصد مشاهده کردند که زندانی یخ زده درحالی که یخچال قطار خاموش بوده است و این نشان میدهد که شخص زندانی به خود تلقین کرده که منجمد خواهد شد و این تلقین برای او حکم یک تصویر ذهنی مطابق با افکار او داشته و همین باعث شده که سلولهای بدن وی واقعاً سرما را حس کرده و کم کم منجمد شود.

 

  1. نمونه دیگر آزمایشی بود که به پیشنهاد یکی از روانشناسان بر روی دو تن از مجرمین محکوم به اعدام انجام شد.

آزمایش به این صورت بود که مجرم اول را با چشمانی بسته در حضور مجرم دوم با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید بود. سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با تیغه ای خط کشیدند و در این حین کیسه آبگرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن میکرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود. اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چرا که او مطمئن بود که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی میکند. ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس میکرده است. در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانندنفر اول هلاک میشود و همین طور هم شد

 

  1. حدود شش ماه پس از درمان، زانویم به شدت ورم کرد به طوری که اندازه آن به بزرگی یک بادکنک رسید و من ناچار به استفاده از چوب زیربغل شدم. پزشکان به عنوان آخرین راه حل گفتند مفصل زانویم را با عمل جراحی بردارند و پس از جوشاندن آن و منجمد کردنش به مدت سی روز دوباره سر جایش بگذارند که شاید بهبود یابد. نمی توانستم بگذارم چنین عملی روی پایم بشود.پس از بازگشت به خانه از انجا که دیگر قادر به حرکت نبودم در بسترم دراز کشیدم. همان شب با خودم گفتم اگر من واقعا به شفا اعتقاد دارم پس دوباره آن را امتحان می کنم. بنابراین با شمارش معکوس در سطح آلفا قرار گرفتمو تصور کردم که گلبولهای سفید خون قادر از بین بردن سلولهای عفونی هستند. پس آنها را از تمام نقاط بدنم فرا خواندم، از گلبولهای سفید خواستم که به سمت زانوی آسیب دیده ام حرکت کنند. آنها را مانند لشکری از گلبولهای سفید به میدان جنگ هجوم می آوردند. در ذهنم سلولهای ناسالم را در خیالم ضعیف و لاغر تجسم کردم. فکر کردم پزشکان سلولهای نا سالم را خراش می دهند و از بین می برند. بنا براین یک دستگاه اشعه لیزر را وارد صحنه کارزار کردم و تلاش نمودم سلولهای ناسالم را مورد هدف قرار دهم. احساسی از گرکا در زانویم ایجاد شد.بعد دستگاه لیزر را خاموش کردم در ذهنم. احساسی از درد و خستگی تمام وجودم را فرا گرفته بود .لذا فورا خواب مرا ربود. فردا صبح پس از بیداری متوجه شدم که ورم پایم به اندازه پینگ پنگ شده. در حدود ظهر دیگر اثری از جراحت نبود در تابستان همان سال من برای اولین بار در زندگیم والیبال بازی کردم. کل این روش نیم ساعت بیشتر طول نکشید و حالا می توانم کوهنوردی هم بروم

درباره نویسنده مشاهده تمام پستها

خودآرامی نوین

پاسخ دهید

Your email address will not be published. Required fields are marked *