دسته بندی-تجربه دیگران

داستان واقعی

زندگی خیلی سختی رو گذرانده بود- بسیار مستاصل بود و وقتی که بمن معرفی شد در بدترین شرایط بود بگفته خودش قصد خودکشی داشت و البته صدمه زدن به کسانی که ازشون بشدت خشمگین بود…

یک جوان کم سن و سال با گذشته ای نه چندان جالب.

وقتی دیدمش آرام و قرار نداشت حتی نمیتونست رو صندلی بشینه. سعی کردم آرومش کنم و ازش بخام که رو خاطراتش تمرکز کنه و از مشکلاتش تیتر وار برام بگه.

گفت من داروی بیهوشی هم بخورم فایده نداره اونقدر از همه متنفرم که باید یه نفرو بکشم تا آروم شم!

مدتی گذشت و برام حرف زد.

کار شروع شد چیزی در حدود ۴۰ دقیقه حرف زد و ۱۵ دقیقه هم کار انرژیک انجام شد

ناگهان از روی صندلی بلند شد و با لبخندی عمیق از پیشم رفت! بهش گفتم صبر کن هنوز کار تموم نیست! گفت بخدا هیچیم نیس میخوام برم کار دارم!!

گفتم نری کسی رو بکشی!! گفت نه بابا میخوام برم کارام مونده و رفت…

من با بهت به او نگاه میکردم! هر بار که نتیجه ای شگرف حاصل میشد در قدرت خداوند حیران می ماندم. یعنی چه رازی است در جریان های انرژیک؟